سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

دوست

اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی           سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی 

من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم                  تو هزار خون نا حق بکنی و بی گناهی 

بکسی نمی توانم که شکایت از تو خوانم        همه جانب تو خواهند تو آن کنی که خواهی 

سعدی

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ 

اگر خود خاک راهی عاقبت هیچ 

اگر ملک سلیمانیت بخشند 

در آخر خاک راهی عاقبت هیچ  

                                       باباطاهر


 

صدهزاران سبز پوش از غم بسوخت  

تا که آدم را چراغی بر فروخت 

تا کلاغی را شود پر حوصله 

زنده نگذارد کسی در قافله 

                                    عطار


 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت   که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت 

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش      هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت 

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست   همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت 

سر تسلیم منو خشت در میکده ها         مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت 

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل              تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت 

نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس           پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت 

حافظا روز ازل گر به کف آری جامی           یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

تنفس

دستام بسته است٬ نمی تونم نفس بکشم٬ انگار ضربان قلبم دست خودمه ولی وقتی می خوام نگهش دارم از دستم در می ره. چشمام تار می بینه. باید تصمیم بگیرم که ادامه بدم یا همین جا تمومش کنم. ولی هر چی بیشتر پیش می ره٬ بیشتر سر در گم می شم. دوست دارم یکی بهم بگه چی کار کنم. اگه بگه بدون فکر همون کار رو می کنم بدونه اینکه فکر کنم درسته یا نه. خسته شدم از مجادله کردن با چیزایی که حتی ارزش وقت گذاشتن هم نداره٬ ولی مجبورم٬ چون تو ایران زندگی می کنم!  نمی تونم برم و موندن هم همونقدر سخته. کاش راه سومی وجود داشت. البته من جزو اون دسته ای هستم که معتقدم آدم می تونه از هر چیزی لذت ببره٬ ولی واقعا بعضی وقتا حرفم رو پس می گیرم! 

ز دست کوته خود زیر بارم  

که از بالا بلندان شرم سارم 

مگر زنجیر مویی گیردم دست 

وگرنه سر به شیدایی بر آرم 

                                      حافظ

ای بابا

حوصلم سر رفته. کارایی که می کنم بهم نمی چسبه! دوست دارم برم کنار دریا و مدت ها به افق نگاه کنم دوست دارم یکی بیاد بشینه پیشم و تا می تونه بدونه اینکه توجهی به من بکنه همش حرف بزنه ولی فقط حرفای خوب. دلم برای صدای دریا و گنجیشکای توی جنگل تنگ شده. من مسافرت می خوام! 

چه باید کرد!

یکی را دوست می دارم 

ولی او هرگز نمی داند 

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم 

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند. 

به برگ گل نوشتم من  

که او را دوست می دارم 

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند. 

 

هایده٬ معین