این مرزها، آه از دست این مرزها. این شکنجه گاههای بی انتظام. دورترین آبادی در نزدیک ترین افق دیدبانیه دل همین مخمصه ایست که نامش زدگانی است. آن چه مرا در این شکنجه گاه اواره تر می کند شاید احساسی است به عمق یک دل. شاید پر و شاید خالی. و این دیرینه رفیق بی زبان که تمام اشکها و گریه های مرا در خود بلعیده و چهره ای خندان ولی تلخ از من به جای گذاشته است، دست هایم را رقصان و سینه ام را مالامال الام کرده است، مرا وا می دارد تا با تپشهایش به این مسخره بازار بی محتوا با لبخند ادامه دهم. انگار با کسی عهد بسته است. انگار تمام دنیا او را یاری می کنند. گاه از خود می پرسم که آیا این منم که می بینم یا اوست؟! ولی باز هم بی جوابم مثل همیشه. کاش من و غم و مرگ این گونه با هم اخت نبودیم. آنگاه شایدهامان و خنده هامان و نفس هامان رو به سویی دیگر داشت...
من؛ مرگ و غم. در سه گوشه نشسته ایم هر کس شعری می خواند و زمزمه ها صدای مبهمی ایجاد کرده است. من می گویم: مرنجان دلم را که این مرغ وحشیِ، ز بامی که برخاست و مشکل نشیند. مرگ می گوید :چنان بی خود شدم از خود که... و غم می گوید:
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید .(قیصر امین پور)
و این نواهای برای درون دل انگیز" فاصله هار ا پر خواهد کرد تا روزی که دیگر نفسهایمان تنگ در یکدیگر خواهد پیچید و همه چیز تمام خواهد شد...
و مرگ این آهسته تیر استخوان سوز چندی است که گاه به گاهی در کنارم می نشیند و آن سان درد دل میکنیم که گویی از بدو تولد با هم زاده شده ایم. گاهی من بر شانه ی او می گریم و گاهی او بر شانه ی من. و گاهی فقط خیره به هم می نگیریم گویی یا من می خواهم به سوی او پرواز کنم یا او هوای وجود مرا کرده. نمی دانم چرا هیچ کدام موفق نمی شویم. به او گفتم که دیگر اشکی در چشمانم نمانده و بدن رنجورم دیگر طاقت این گونه چیزها را ندارد ولی او... فقط به من لبخندی زد و گذشت...