سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

لطفا مرا نقد کنید!

زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید.

احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد،

زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه..

 حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

داستان های کوتاه 

(موج سخن) 


 می شه از من انتقاد کنید. قول می دم در مورد همه انتقادا فکر کنم وسعی می کنم  عملیشون کنم. مرسی.

نظرات 12 + ارسال نظر
میثم سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:27 ق.ظ

اما نقد!
احساس میکنم اعتماد به نفست کمه!
محکم باش!
امید و شادابی هم یه اندکی کمه به نظرم!
دختر مظلومی هستی یه کم پای حقوق خودت محکمتر وایسا!

فاطمه سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 03:13 ق.ظ

:)) یعنی شهره این میثم منتظر بود تو یه همچین پستی بذاری! داشت خفه میشد!!!
اتفاقا ۲ روز پیش داشتم فکر میکردم چه نقدی بهت وارده...ولی هر چی فکر کردم چیزی یادم نیومد...یعنی فکر کنم مشکلت زیادی خوب بودنه...زیادی از خودت میگذری...زیادی فداکاری میکنی...
و دختر مستقل و محکمی هستی ولی راست میگه...اعتماد به نفست کمه...
و تو هم آزادی انتقاد کنی تا دلت میخواد...

میثم سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 06:21 ق.ظ

من نظرمو گفتم! اصلا هم خفه نمیشم!!!!! :))
شمام هی انتقلد کن بگو آزادین ..! D:
مردی یه پست بذار تا انتقاد کنیم!
اینجا که نمیشه!

فاطمه سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 06:42 ق.ظ

منظورم این بود که وقتی میگی...اما نقد!
یعنی خیلی وقته که دنبال یه فرصتی هستی و این حرفها مونده بود در مجرای تنفسی و داشت مانع ورود هوا میشد! (گفتم شاید نیاز باشه خفه شدن رو ترجمه کنم!)
مرد که نیستم ولی زنم نیستم اگه بیای انتقاد کنی و بگم چرا...به پستم که بی ربطه! منتظر پست نمون...بگو هر چی داره سنگینی میکنه!

میثم سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 06:49 ق.ظ

پس بیداری هنوز!!!
اره خوب ! یه جورایی :D
شما همون مردی شب شیفت میدی!
در ضمن بیکاری تو داروخونه هی کامنت می زاری؟
اینم نقد برو برا بچه هاتون تعریف کن!

شهره سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 09:59 ق.ظ

بچه ها بیاین با هم مهربون باشیم!
قبول دارم اعتماد به نفسم کمه البته فقط تو کارای جدی! حالا بگو جلف بازی اگه کم آوردم!
فاطمه می دونی من خوب نیستم فقط دوست دارم همه خوشحال باشن. یه کمم خودخواهم. در واقع چون نمی خوام دوستی با کسی رو قطع کنم و همیشه دور و برم دوستام باشه. ولی کم کم دارم دارم کنج عزلت(؟) می گذینم و بیشتر به کارایی که تا حالا کردم فکر می کنم.
میثم در مورد شادابی هم من توی فامیلی نه تنها بچه شادابیم بلکه سر خوشم ولی در بین دوستام چون به اندازه کافی راحت نیستم! کمی اذیت می شم. وقتی هم میام راحت باشم چون راهشو بلد نیستم گند می خوره تو همه چیز.

یگانه سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 10:46 ق.ظ

بیخود فکرای بد نکن من یکی که بیشتر از همه می شناسمت با استوار متین مثل یه مرد ( البته نه مردای امروزی مرای که قبلا می شناختیم و نیستن )‌اعتماد به نفستم جور می شه من که کمی از اون ندیم تا کمی چی باشه ولی هر جور باشی ما که در بست مخلص یکی یه دونه نگارمون هستیم

منصوره سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:01 ق.ظ

اول و وسط و آخر همه با مرامایی!یه کم مودی هستی!گاهی انگار شوخی و جدیو قاطی می کنی! و بعد موضعی می گیری که آدم توقع نداره برا شوخیش یه همچین برخوردی ببینه!فک کنم یه کمم ارادت کمه(اینو البته خودت بهم گفتی!)!چون تجربه نشون داده تو هرچی اراده داشتی ترکوندی!!!:)
من وبلاگ ندارم!ایضا اینجام میگم بیا مستقیم تو صورتم بانتقاد!نخاستی خدا میل و اس م اسم آفرید!

شهره سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:44 ق.ظ

یگانه من مخلصتم دربست. سعی می کنم کاش بتونم یه کم مثل اونا باشم.

منصوره تا حالا نمی دونستم که شوخی و جدی رو قاطی می کنم. اگه مثالم بزنی که خیلی عالی می شه. مرسی. اراده رو راست می گی٬ می دونی بیشتر از اراده تنبلم. مامخلص همه دوستا هستیم دربست. مودی رم قبول دارم بعضی وقتا قاطی می کنم.

سعید سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:46 ب.ظ http://mojesokhan.blogsky.com/

سلام
شاید بهتر باشه به جای اینکه بگم اعتماد به نفست کمه
واژه دیگه ای به کار ببرم و بگم سرت خیلی شلوغه و وقت شناختن خودت رو نداری
به خودت برگرد و خودت رو بشناس
اون وقت میفهمی که چقدر اعتماد به نفست بالاست

زهرا سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:03 ق.ظ

ما خوابمون سنگینه دیر به دیر می رسیم خدمتتون. شما ما رو به بزرگواریت ببخش.
انتقادی که داشتم کمبود اعتماد به نفس بود که گفتن بچه ها. یه چیز دیگه هم هست که انتقاد نیست درددله! گاهی حس می کنم از بعضی رفتارامو و حرفام ناراحت می شی و بزرگوارانه می بخشی. واسه دوستای قدیمی این اخلاقیات گند ما حل شده حس می کنم تو هنوز کنار نیومدی . . .
عااااااااااااشق خنده هاتم :ی
دیگه هم نقدی ندارم.

شهره سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:42 ق.ظ

نه بابا. من ناراحت نمی شم تو راحت باش. من چند وقته حس ندارم. والا راستشو بخوای اگه ناراحتم شدم یادم نمیاد!
قربون معرفتت.
مرسی لطف کردی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد