سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

آرامش

تو این فکربودم که اخه این چه زندگی ایه. من به چه دردی می خورم تو این دنیا و دنبال یه سری راه هایی می گشتم که هم من از دست این دنیا خلاص شم هم این دنیا از دست من. رسیدم به یه کوچه نسبتا تاریک و تنگ. وارد کوچه شدم و شروع کردم به راه رفتن. از جلو یه پسر جوون میومد. وقتی رسید به من٬ با دستش کمرم رو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد٬ اون قدر که ضربان قلبش رو میشنیدم. اول خواستم داد بزنم ولی این قدر آرامش داشتم که صدام در نیومد. بعد دستم رو گرفت و شروع کردیم به راه رفتن تا رسیدیم به یه خونه قدیمی. رفتیم تو. از پله ها رفتیم بالا و رسیدیم به اتاق خواب. دراز کشیدیم رو تخت. منو بغل کرد و شروع کرد خاطرات بچگیش رو گفتن. من فقط گوش می کردم. بعد که تموم شد گفت: حالا نوبت تو. ولی من فقط یه نگاه عمیق بهش انداختم و زدم زیر گریه... 

داستان یک غریبه

نوشته ی ا.ه

 

نظرات 19 + ارسال نظر
فاطمه دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:10 ب.ظ

آخیییی....چه پسر خوبی! :دی !

فاطمه دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:11 ب.ظ

یادم رفت بگم..
کوفت!‌ این چه طرز داستان تعریف کردنه! فکر کردم واقعا سیر شدی از زندگیت!

شهره دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:45 ب.ظ

این داستان خیلی بهم چسبید. دوست داشتم واسه من اتفاق می افتاد! حالات روحیم خیلی شبیه نقل کننده است!

زهرا دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:52 ب.ظ

نویسنده اش کیه؟!!! :ی
این چیزا فقط تو قصه اتفاق می افته. . .

فاطمه سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:08 ق.ظ

من زنده باشم و تو حالات روحیت شبیه نویسنده باشه؟! هرگز!
بگو چی کار کنم؟! میخوای بیام با هم بریم تو یه کوچه تاریک؟! ولی از اونجا بریم پارک! مثل ۲ تا دختر خانوم با هم صحبت کنم...!

زهرا سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:13 ق.ظ

اگه تو رو می خواست که تا حالا گفته بود آی کیو یو!

فاطمه سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:30 ق.ظ

به تو چه! شاید منو میخواد روش نمیشه مستقیم بگه! حسود!

شهره سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:35 ق.ظ

پیش میاد به هر حال. البته ما غلط بکنیم در جوار شما دچار چنین حالات روحی بشیم. ولی خب دیگه حسه نمی شه کاریش کرد.
واقعا متاسفم. زهرا فهمید ولی تو نه! من اونو می خوام.{آدمک خنده}

شهره سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:37 ق.ظ

آره زهرا جون پس چی! نه تو رو خدا! یه دختر با یه پسر اونم رو یه تخت...! چه انتظاری داری مادر. قصه که چه عرض کنم افسانه است!

فاطمه سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:53 ق.ظ

برو لیاقتت همون پسره ی پروئه! :)

شهره سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:58 ق.ظ

ناراحت نشو عزیزم. جایگاه تو با همه اون پسرا فرق می کنه! یه تاره موی تو رو به صدتای اونا نمی دم.:))

فاطمه سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:11 ق.ظ

:)) برو بچه! ما رو سیا نکن!

منکرات! سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:47 ب.ظ

آقا این حرفا چیه میزنین!اصلن چه لزومی داره بری تویه کوچه تنگ و تاریک!؟
در چنین مواقعی خودکشی می کنن بعد اون که شما رو می رسونه بیمارستان عاشقتون میشه!
فقط یه سری نکات اینکه :
1 طوری خودکشی کنین که نمیرین!
۲در جوار انسانهایی خودکشی کنین که سرشون به تنشون بیرزه و البته مدکر باشن!
۳بعدم سریع(زرت)عقد می کنین.اونوقت مجازین با وجود برادری خواهرزاده ای چیزی در مورد خاطرات بچگیتون صحبت کنین!
۴در غیر از این حالت بیا یا پیش خودم(منصوره هستم) یا همون فاطمم بد نیست !
۵راه حل کارساز بعدی عدم مطالعه و عدم تفکر است.اینم خیلی خوب جواب میده:D

شهره چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:06 ق.ظ

منکراتیه عزیز: اونجوری نویسنه نمی تونه بقیه داستان رو بنویسه(آدمک خنده) ولی پرتکل خوبی بود سعی می کنم دنبالش کنم. آخرین مورد هم واقعا جواب می ده مرسی

یگانه چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 07:21 ب.ظ

چرا زیادی شلوغش می کنی تو ام داستان مو کوتاه کردنت روز تولدت اونم تو تاریکی و پشت پرده رو تعریف می کردی تا قشنگ بشناسدت

دکتر حیران شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:30 ب.ظ

تو داستان ایرانی که فکر نمیکنم مجاز باشه ازین اتفاقا بیفته مخصوصا داستانهای واقعی.شما چطور شهره رو با شخصیت داستان اشتباه گرفتین؟

فاطمه سه‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:02 ق.ظ

کجایی؟! تنگ شده دلمان!

زهرا جمعه 19 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:17 ق.ظ

چرا ساکتی؟
دلمون گرفت بابا؟!!!

منصوره شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:37 ب.ظ

بچه ها زندس نگران نباشین!!:)
این هفته قراره بامتحانه.....
ساکسزفول باشی دختر!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد