تو این فکربودم که اخه این چه زندگی ایه. من به چه دردی می خورم تو این دنیا و دنبال یه سری راه هایی می گشتم که هم من از دست این دنیا خلاص شم هم این دنیا از دست من. رسیدم به یه کوچه نسبتا تاریک و تنگ. وارد کوچه شدم و شروع کردم به راه رفتن. از جلو یه پسر جوون میومد. وقتی رسید به من٬ با دستش کمرم رو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد٬ اون قدر که ضربان قلبش رو میشنیدم. اول خواستم داد بزنم ولی این قدر آرامش داشتم که صدام در نیومد. بعد دستم رو گرفت و شروع کردیم به راه رفتن تا رسیدیم به یه خونه قدیمی. رفتیم تو. از پله ها رفتیم بالا و رسیدیم به اتاق خواب. دراز کشیدیم رو تخت. منو بغل کرد و شروع کرد خاطرات بچگیش رو گفتن. من فقط گوش می کردم. بعد که تموم شد گفت: حالا نوبت تو. ولی من فقط یه نگاه عمیق بهش انداختم و زدم زیر گریه...
داستان یک غریبه
نوشته ی ا.ه
آخیییی....چه پسر خوبی! :دی !
یادم رفت بگم..
کوفت! این چه طرز داستان تعریف کردنه! فکر کردم واقعا سیر شدی از زندگیت!
این داستان خیلی بهم چسبید. دوست داشتم واسه من اتفاق می افتاد! حالات روحیم خیلی شبیه نقل کننده است!
نویسنده اش کیه؟!!! :ی
این چیزا فقط تو قصه اتفاق می افته. . .
من زنده باشم و تو حالات روحیت شبیه نویسنده باشه؟! هرگز!
بگو چی کار کنم؟! میخوای بیام با هم بریم تو یه کوچه تاریک؟! ولی از اونجا بریم پارک! مثل ۲ تا دختر خانوم با هم صحبت کنم...!
اگه تو رو می خواست که تا حالا گفته بود آی کیو یو!
به تو چه! شاید منو میخواد روش نمیشه مستقیم بگه! حسود!
پیش میاد به هر حال. البته ما غلط بکنیم در جوار شما دچار چنین حالات روحی بشیم. ولی خب دیگه حسه نمی شه کاریش کرد.
واقعا متاسفم. زهرا فهمید ولی تو نه! من اونو می خوام.{آدمک خنده}
آره زهرا جون پس چی! نه تو رو خدا! یه دختر با یه پسر اونم رو یه تخت...! چه انتظاری داری مادر. قصه که چه عرض کنم افسانه است!
برو لیاقتت همون پسره ی پروئه! :)
ناراحت نشو عزیزم. جایگاه تو با همه اون پسرا فرق می کنه! یه تاره موی تو رو به صدتای اونا نمی دم.:))
:)) برو بچه! ما رو سیا نکن!
آقا این حرفا چیه میزنین!اصلن چه لزومی داره بری تویه کوچه تنگ و تاریک!؟
در چنین مواقعی خودکشی می کنن بعد اون که شما رو می رسونه بیمارستان عاشقتون میشه!
فقط یه سری نکات اینکه :
1 طوری خودکشی کنین که نمیرین!
۲در جوار انسانهایی خودکشی کنین که سرشون به تنشون بیرزه و البته مدکر باشن!
۳بعدم سریع(زرت)عقد می کنین.اونوقت مجازین با وجود برادری خواهرزاده ای چیزی در مورد خاطرات بچگیتون صحبت کنین!
۴در غیر از این حالت بیا یا پیش خودم(منصوره هستم) یا همون فاطمم بد نیست !
۵راه حل کارساز بعدی عدم مطالعه و عدم تفکر است.اینم خیلی خوب جواب میده:D
منکراتیه عزیز: اونجوری نویسنه نمی تونه بقیه داستان رو بنویسه(آدمک خنده) ولی پرتکل خوبی بود سعی می کنم دنبالش کنم. آخرین مورد هم واقعا جواب می ده مرسی
چرا زیادی شلوغش می کنی تو ام داستان مو کوتاه کردنت روز تولدت اونم تو تاریکی و پشت پرده رو تعریف می کردی تا قشنگ بشناسدت
تو داستان ایرانی که فکر نمیکنم مجاز باشه ازین اتفاقا بیفته مخصوصا داستانهای واقعی.شما چطور شهره رو با شخصیت داستان اشتباه گرفتین؟
کجایی؟! تنگ شده دلمان!
چرا ساکتی؟
دلمون گرفت بابا؟!!!
بچه ها زندس نگران نباشین!!:)
این هفته قراره بامتحانه.....
ساکسزفول باشی دختر!