سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

ای عزیز دل

سلام 

امروز دلم می خواد همه حرفایی که تو دلم مونده بهت بگم. داشتم صفحه های زندگیمو ورق می زم و به تمام اتفاقایی که برام افتاده فکر می کردم. بعضی وقتا فکر می کنم چقدر نامردی می خواستم جلوم بودی و تا می تونستم ازت شکایت می کردم. همیشه بهت افتخار می کنم و دوست دارم بودی تا تحسینت می کردم و بعد سفت سفت بغلت می کردم. بعضی وقتا دلم می خواد یه کم رو شونه هات گریه می کردم و بعد تو اشکام و پاک می کردی و می گفتی چیزی نشده که. بعضی وقتا دلم می خواست با هم قدم می زدیم من از خراب کاریام می گفتم تو هم... خب شاید این جوری بهتر باشه ولی با همه این توصیفات عاشقتم. اگر روزی گذرت به پس کوچه های دلم افتاد...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  

چه بگویم که غم از دل برود چون بیایی


 

در این جا از تمام کسانی که منو در قبول شدن امتحان پر شیفت یاری کردن ممنونم. امین فاطمه٬ منصوره٬ میثم٬ مرضیه٬ کتی و ... 

امیدوارم همیشه همین جوری دستتون به خیر باشه.  

هر چه از لطف تو بگویم انگار آب در دریا می ریزم... 

و یه تشکر مخصوص از امین خان که منو با دکتر فیضی اشنا کردی. به قول خودت اجرت با خانوم فاطمه زهرا.

نشنو از نی٬ نی حصیری بی وفاست  

بشنو از دل٬ دل حریم کبریاست 

نی که سوزد خاک و خاکستر شود 

دل که سوزد خانه دلبر شود 


 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم  

با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد 

کی به انداختن سنگ در آب٬ 

ماه را می شود از خاطره آب گرفت!؟ 


 

  بیچاره سنگی که از دست کودکی رها می شود به سوی قناری٬ 

نمی داند دل کودک را بشکند یا سر قناری را!

 

تصمیم

غروب یکی از روزهای اوایل ژانویه٬ راسکلینیکف دانشجوی حقوق از خانه خود در پترزبورگ پا به کوچه گذاشت.خوشبختانه وقتی از پله های ساختمانی که اتاقکی در آن اجاره کرده بود پایین می آمد٬ صاحبخانه اش او را ندید٬ چون ماه ها بود که اجاره خانه اش را نداده بود. راسکلینیکف  به خانه پیرزنی نزول خوار به نام الیونا ایوانووا می رفت تا گرویی بدهد و پولی بگیرد. در راه به کاری که مدت ها بود می خواست انجام دهد فکر می کرد. با خود گفت از چه مزخرفاتی می ترسم. مردم چون می ترسند از توانایی خود استفاده نمی کنند. اما من چون زیاد حرف می زنم کاری نمی کنم. ولی عرضه این کار را دارم؟ 

جنایات و مکافات 

داستایفسکی