سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

چی بگم...

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت 

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت 

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت 

این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت 

خیام 


 

گویند بهشت و حور عین خواهد بود 

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود 

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک 

چون عاقبت کار چنین خواهد بود 

خیام

نظرات 2 + ارسال نظر
Mr.Erfan جمعه 14 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 10:07 ب.ظ http://worldfun.blogsky.com

خسته نباشید
شعر قشنگیه
اما از خیام خوشم نمیاد
موفق باشید
وقت کردین به منم سر بزنید

تاس یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392 ساعت 09:32 ب.ظ

آن مــرد

بکـــشد بالا از شانه های خویش باید

روزی آنرا

در لحظه ای غریب

که خاکستری بکشد

بر شانه های او

مانند حس مبهمی .

این مرد با چای

وقتی که سرد میشود

در چهار چوب پنجره

بهت نگاه خسته اش .

وقتی که میبارد

خاکستری تند روی شهر.

مانند مردن است گاهی

حتی مسیر حقیقت نیز

نرم و ظریف.... به بن بست میرسد

و اندوه از بودن

اندوه از صبح

از بوسه

به خاکستری .، مدام.

آن مرد باید

بالا کشد از شانه های راه

جسد سرد سربی خویش را

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد