من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
خیام
گویند بهشت و حور عین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
خیام
خسته نباشید
شعر قشنگیه
اما از خیام خوشم نمیاد
موفق باشید
وقت کردین به منم سر بزنید
آن مــرد
بکـــشد بالا از شانه های خویش باید
روزی آنرا
در لحظه ای غریب
که خاکستری بکشد
بر شانه های او
مانند حس مبهمی .
این مرد با چای
وقتی که سرد میشود
در چهار چوب پنجره
بهت نگاه خسته اش .
وقتی که میبارد
خاکستری تند روی شهر.
مانند مردن است گاهی
حتی مسیر حقیقت نیز
نرم و ظریف.... به بن بست میرسد
و اندوه از بودن
اندوه از صبح
از بوسه
به خاکستری .، مدام.
آن مرد باید
بالا کشد از شانه های راه
جسد سرد سربی خویش را