سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

نبم

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من

که ذره ای با آن، نشاطی نیست

و جدار دنده های نی به دیوار اتاق ام

دارد از خشکی اش می ترکد

چون دل یاران که در هجران یاران

قاصد روزان ابری، داروک!

کی می رسد باران؟ 


... 


 

زمین از غصه می‌میرد گل از باد زمستـانی
شعـور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی
همه جا سایه وحشت همه جا چکمه قدرت
گلوی هر قناری را بریدند از سر نفـــرت
به جای رستن گلها به باغ سبـــزانسانی
شکفته بوته آتش نشسته جغد ویـــرانی
نشسته جغد ویـــرانی
چه آغازی چه انجامی چه باید بود و باید شد
در این گرداب وحشت‌زا
در این گرداب وحشت‌زا
که می‌گوید، که می‌گوید جهانی این چنین زیباست
جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رؤیـــــاست
چه آغازی چه انجامی چه امیـــدی چه پیغامی
سؤالی مانده بر لبها که می‌پرسم من از دنیا
به تکرار غم نیما
کجای این شب تیره
بیاویزم، بیاویزم
قبای ژنده خود را
قبای ژنده خود را

نظرات 2 + ارسال نظر
منصوره شنبه 27 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 02:56 ق.ظ

من کاری به این کارا ندارم!داروگ و اینام به خودشون مربوطه کی بارون میاد!شما فقط جرات داری برو بیوفارماسیتو حذف کن!

شهره یکشنبه 28 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 03:21 ب.ظ

عزیزم قراره حذف کنم الان خودمم بخوام غیبتام نمی ذاره!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد