رفتم تو جنگل نداشته هام. اوایل خیلی خوش می گذشت ولی هر چی بیشتر اون تو موندم همون قدر تن پرور و بی خیال تر شدم تا جایی که به ذرق و برق اونجا عادت کردم. هر چی بیشتر لذت می بردم٬ اعتیادم بیشتر می شد البته گاهی هم اونقدر تو غم فرو می رفتم که تمام خوشی های اونجا رو فراموش می کردم(شایدم چون این باتلاق باعث می شد که بیشتر از واقعیت ها دور بشم.) تا که واقعیت یه هویی جلوم سبز شد٬ مثل یه دیوار که سرم خورد بهش. الان گیجم و احساس می کنم توی سرم مثل یه طبل تو خالیه و دیگه مجال فکر کردن نداره!
دستانم را در آتش داغ فرو می برم ٬
و پاهایم را در جریان آب سرد کوهستان٬
حال چه کسی می داند احوال کمر شکسته ی مرا!
ارتوپد!