تنها وقتی زنده ای که قلبت می تپه ولی گاهی اونقدر زیاد می تپه که کلافت می کنه و اون وقت رو میاری به لیبریوم و ایندرال و ... .
هی نفس عمیق می کشی و اون قدر اکسیژن به مغزت می رسه که چشات سیاهی می ره و همش با خودت کلنجار می ری که چرا؟!
همه چیز به نظرت تکراری و مسخره میاد و هر شب که می ری تو رختخواب خودت رو لعنت می کنی تا گریه ات بگیره و اونقدر اشک می ریزی تا خوابت ببره و فردا صبح با چشای پف کرده دوباره زندگی رو از سر می گیری.
شاید باید کمی صبر کنی تا عجل تمام این بازی ها رو به سخره بگیره و تو رو از این سر در گمی نجات بده...
هممون همچین روزایی رو پشت سر گذاشتیم و جالبش اینه که فک می کنیم فقط ماییم! بذترین وضعیتم ما داریم!! اما اینطوری نیس!! فقط حس ما بیخودی زندگی رو برامون سخت می کنه!!
پس با خیال راحت بدون اینکه بترسی که نکنه دیر شه به کارات برس و از زندگیت لذت ببر!
اجل با من طرفه اگه بخواد از این غلطا بکنه ها . . .