سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

تپش

تنها وقتی زنده ای که قلبت می تپه ولی گاهی اونقدر زیاد می تپه که کلافت می کنه و اون وقت رو میاری به لیبریوم و ایندرال و ... . 

هی نفس عمیق می کشی و اون قدر اکسیژن به مغزت می رسه که چشات سیاهی می ره و همش با خودت کلنجار می ری که چرا؟!  

همه چیز به نظرت تکراری و مسخره میاد و هر شب که می ری تو رختخواب خودت رو لعنت می کنی تا گریه ات بگیره و اونقدر اشک می ریزی تا خوابت ببره و فردا صبح با چشای پف کرده دوباره زندگی رو از سر می گیری. 

شاید باید کمی صبر کنی تا عجل تمام این بازی ها رو به سخره بگیره و تو رو از این سر در گمی نجات بده... 

نظرات 3 + ارسال نظر
منصوره چهارشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:08 ق.ظ

هممون همچین روزایی رو پشت سر گذاشتیم و جالبش اینه که فک می کنیم فقط ماییم! بذترین وضعیتم ما داریم!! اما اینطوری نیس!! فقط حس ما بیخودی زندگی رو برامون سخت می کنه!!
پس با خیال راحت بدون اینکه بترسی که نکنه دیر شه به کارات برس و از زندگیت لذت ببر!

شهره سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 11:08 ق.ظ

زهرا دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 06:56 ب.ظ

اجل با من طرفه اگه بخواد از این غلطا بکنه ها . . .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد