سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

اقتباس از یک وبلاگ

تلخم مپیچ ، ای دوست تلخم

آری رهایم کن در این مرداب جانکاه

بگذار در این واپسین دم

با درد خود دلگرم باشم

ناگاه تیری از کمین برخاست ، بنشست

تا پر میان سینه ی من ؟

دیدم که جنگل سنگ شد در دیدگانم

شب نرم ، نرمک ، ریخت در رود روانم

صیاد من کیست ؟

جز شاخ های سرکش پر شکوت دیرینه ی من

بگذار و بگذر

بگذار در این واپسین دم

گه گاه با لیسیدن خوناب زخمم

سرگرم باشم

نصرت رحمانی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد