سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

من تو ما

من: این روزها باید چیزی را اعتراف کنم. این سرمای جان فرسای بدن پیچ را که شاید خود خواسته یا ناخواسته. دلایلم سبب شرمم می شود ولی فریادی است بی صدا که تمام دلهره ام را به لرزه می اندازد. چهره های خشمگین بر تن لرزه ام می افزاید٬ بی آنکه بدانند چرا!!! مرا رها کرده اند با خشمشان و تهی دستی ام... 


 

تو: بدیهی است در صورت خطا تمام عوارض جانبی به عهده ی شخص شما می باشد. تا آن زمان که درستی به عهده دیگرانی و اگر اشتباهی شد٬ تو دیگر بزرگ شده ای و باید مسؤلیت تمام کارهایت را بپذیری!  


 

و اما ما... تنها مانده ایم در گذرگاه بی کسی. نه من تو را می شناسم و نه تو من را و هر چه بیشتر می گذرد انگار غریبه ای میانمان است؛ یا من یا تو... 


 

من مرده ام٬ اما به یاد ندارم چگونه.  

آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که اشکهایم از سرم گذشته بود!!!

نظرات 2 + ارسال نظر
منصوره پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:44 ب.ظ

یه دفه یه غمی تو دلم نشست
راستی تو چرا وبلاگ ما رو سر نمی زنی؟!
unknownpharmacists.blogfa.com

شهره سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:35 ب.ظ

ای ول بابا. بلاگ نویس

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد