من: این روزها باید چیزی را اعتراف کنم. این سرمای جان فرسای بدن پیچ را که شاید خود خواسته یا ناخواسته. دلایلم سبب شرمم می شود ولی فریادی است بی صدا که تمام دلهره ام را به لرزه می اندازد. چهره های خشمگین بر تن لرزه ام می افزاید٬ بی آنکه بدانند چرا!!! مرا رها کرده اند با خشمشان و تهی دستی ام...
تو: بدیهی است در صورت خطا تمام عوارض جانبی به عهده ی شخص شما می باشد. تا آن زمان که درستی به عهده دیگرانی و اگر اشتباهی شد٬ تو دیگر بزرگ شده ای و باید مسؤلیت تمام کارهایت را بپذیری!
و اما ما... تنها مانده ایم در گذرگاه بی کسی. نه من تو را می شناسم و نه تو من را و هر چه بیشتر می گذرد انگار غریبه ای میانمان است؛ یا من یا تو...
من مرده ام٬ اما به یاد ندارم چگونه.
آخرین چیزی که به یاد دارم این بود که اشکهایم از سرم گذشته بود!!!
یه دفه یه غمی تو دلم نشست

راستی تو چرا وبلاگ ما رو سر نمی زنی؟!
unknownpharmacists.blogfa.com
ای ول بابا. بلاگ نویس