سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

زندگی


تو چه گفتی سهراب؟


قایقی خواهم ساخت ...


با کدوم عمر دراز؟


نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند


با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد


سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت


پس بگو ای سهراب ... شعر نو خواهم ساخت


بیخیال قایق ....


یا که میگفتی ....


تا شقایق هست زندگی باید کرد؟


این سخن یعنی چه؟


با شقایق باشی.... زندگی خواهی کرد


ورنه این شعرو سخن


یک خیال پوچ است


پس اگر میگفتی ...


تا شقایق هست، حسرتی باید خورد


جمله زیباتر میشد


تو ببخشم سهراب ...


که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم


بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا


بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، نوجوانی پیرم


زندگی رویا نیست


زندگی پردرد است


زندگی نامرد است، زندگی نامرد است!



برچسب‌ها: دلنوشته

عمر گران می گذرد خواهی نخواهی    سعی بر ان کن نرود رو به تباهی

روز تولد من

نمی دانم از بهر چه آفریده شده ایم. تن دادن به خفتنی بیمار گونه و یا بیداری با جنجال بیهوده. هر چه که باشد در هر سالگردی هر کس ما را با عنوانی شاد باش می نماید. چه باشیم یا که نه.

این اسودگی های بیخیال، کسی در جایی می میرد و در جایی دیگر متولد می شود. آیا متعلق است به آنجا و یا فقط خاک می شود در بستری خصم آلود. این رفت ها و آمدها سرانجامی خواهد داشت؟ نمی دانم شاید باید در جایی ایستاد.

و من این نطفه ی زاده شده در غم هیچ گاه شاد نخواهم زیست.

دلم

این مرزها، آه از دست این مرزها. این شکنجه گاههای بی انتظام. دورترین آبادی در نزدیک ترین افق دیدبانیه دل همین مخمصه ایست که نامش زدگانی است. آن چه مرا در این شکنجه گاه اواره تر می کند شاید احساسی است به عمق یک دل. شاید پر و شاید خالی. و این دیرینه رفیق بی زبان که تمام اشکها و گریه های مرا در خود بلعیده و چهره ای خندان ولی تلخ از من به جای گذاشته است، دست هایم را رقصان و سینه ام را مالامال الام کرده است، مرا وا می دارد تا با تپشهایش به این مسخره بازار بی محتوا با لبخند ادامه دهم. انگار با کسی عهد بسته است. انگار تمام دنیا او را یاری می کنند. گاه از خود می پرسم که آیا این منم که می بینم یا اوست؟! ولی باز هم بی جوابم مثل همیشه. کاش من و غم و مرگ این گونه با هم اخت نبودیم. آنگاه شایدهامان و خنده هامان و نفس هامان رو به سویی دیگر داشت... 

روزهای اول

من؛ مرگ و غم. در سه گوشه نشسته ایم هر کس شعری می خواند و زمزمه ها صدای مبهمی ایجاد کرده است. من می گویم: مرنجان دلم را که این مرغ وحشیِ، ز بامی که برخاست و مشکل نشیند. مرگ می گوید :چنان بی خود شدم از خود که... و غم می گوید:  

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید .(قیصر امین پور)

و  این نواهای برای درون دل انگیز" فاصله هار ا پر خواهد کرد تا روزی که دیگر نفسهایمان تنگ در یکدیگر خواهد پیچید و همه چیز تمام خواهد شد...