رویای فردا مایه شادی است٬ اما شادی فردا چیز دیگری است٬ و خوشبختانه هیچ چیز به رویایی که از آن در سر می پروردیم مانند نیست٬ چون هر چیز ارزشی دیگر دارد.
دوست ندارم که به من بگویید: بیا ٬ این شادی را برایت تدارک دیده ام. من تنها شادی های تصادفی را دوست می دارم٬ و آنهایی را که با بانگ من از دل سنگ بیرون می جهد. بدین گونه٬ شادیها هم چون شرابهای تازه ای که در چرخشست سرزیر می کنند٬ تازه و قوی برایمان جاری خواهند شد.
اندره ژید
مایده های زمینی و مایده های تازه
زندگی را دور بزن و انگاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی٬ لبخند خود را نثار سنگریزه هایی کن که پایت را أزرده اند.
نمی دونم...
شاید آدم برای زندگی کردن و نفس کشیدن تو سرزمین مادری و پدریه خودش باید از بیگانه ها اجازه بگیره!
شاید یه جوون باید فقط مطیع باشه. همین!!!
وقتی حرف می زنه حتی تنهایی هم٬ فرکانس صداشو فقط خودش بشنوه...
خلاصه که باید تو تناقضات زنگی کنیم.
باید ناممکن ها رو انجام بدیم.
بچه ها منتظرتون هستیم
به امید آزادیه ایران
رفتم تو جنگل نداشته هام. اوایل خیلی خوش می گذشت ولی هر چی بیشتر اون تو موندم همون قدر تن پرور و بی خیال تر شدم تا جایی که به ذرق و برق اونجا عادت کردم. هر چی بیشتر لذت می بردم٬ اعتیادم بیشتر می شد البته گاهی هم اونقدر تو غم فرو می رفتم که تمام خوشی های اونجا رو فراموش می کردم(شایدم چون این باتلاق باعث می شد که بیشتر از واقعیت ها دور بشم.) تا که واقعیت یه هویی جلوم سبز شد٬ مثل یه دیوار که سرم خورد بهش. الان گیجم و احساس می کنم توی سرم مثل یه طبل تو خالیه و دیگه مجال فکر کردن نداره!
دستانم را در آتش داغ فرو می برم ٬
و پاهایم را در جریان آب سرد کوهستان٬
حال چه کسی می داند احوال کمر شکسته ی مرا!