سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

کعبه دل

آخر سنگ پرست را بد می گویی که رو سوی سنگی یا دیواری نقشین کرده است! و تو هم رو به دیوار می کنی... 

آخر کعبه در میان عالم است. چون اهل حلقه عالم٬ جمله رو به او کنند٬ چون این کعبه را از میان برداری٬ سجده به سوی دل باشد: 

سجده آن٬ بر دل این٬ 

سجده این بر دل آن 

 

خط سوم


 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم 

ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم 

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری 

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم 

... 

حافظ

من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن سهم کسانی است که نمی دوند. 


 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند     وانکه این کار ندانست در انکار بماند 

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن    شکر ایزد که نه در پرده پرده پندار بماند 

حافظ


 

لبخند تو را چند صباحی است ندیدم 

یک بار دگر خانه ات آباد  

    بگو: سیب...!                        

آرامش

تو این فکربودم که اخه این چه زندگی ایه. من به چه دردی می خورم تو این دنیا و دنبال یه سری راه هایی می گشتم که هم من از دست این دنیا خلاص شم هم این دنیا از دست من. رسیدم به یه کوچه نسبتا تاریک و تنگ. وارد کوچه شدم و شروع کردم به راه رفتن. از جلو یه پسر جوون میومد. وقتی رسید به من٬ با دستش کمرم رو گرفت و منو به خودش نزدیک کرد٬ اون قدر که ضربان قلبش رو میشنیدم. اول خواستم داد بزنم ولی این قدر آرامش داشتم که صدام در نیومد. بعد دستم رو گرفت و شروع کردیم به راه رفتن تا رسیدیم به یه خونه قدیمی. رفتیم تو. از پله ها رفتیم بالا و رسیدیم به اتاق خواب. دراز کشیدیم رو تخت. منو بغل کرد و شروع کرد خاطرات بچگیش رو گفتن. من فقط گوش می کردم. بعد که تموم شد گفت: حالا نوبت تو. ولی من فقط یه نگاه عمیق بهش انداختم و زدم زیر گریه... 

داستان یک غریبه

نوشته ی ا.ه

 

اعدام

اعدام هیچ فرقی با آدم کشی نداره!  


 یا بخشیدن خیلی سخته٬ یا اینکه هیچ لذتی نداره که همه ازش فراری هستن.  


 به آغوش بی کینه ای تشنه ام  

به لبخنده آیئنه ای تشنه ام 

سلامی صمیمانه آیا کجاست 

سر آغاز الفت خدایا کجاست 

خدایا سرای محبت کجاست 

من آواره ام شهر الفت کجاست 

 

مهستی

خر و زنبور

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود. در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزهاخری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود ، می کند و زنبور بیچاره که خود رابین دندانهای خر اسیر و مردنی می بیند ، زبان خر را نیش می زند وتا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندانهایش بیرون می پرد . خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کند ، عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد. به صدای عربده خر ، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد. خر می گوید :

« زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم.» ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد ، از خر عذر خواهی می کند و می گوید :« شما بفرمائید من این زنبور را مجازات می کنم.» خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید :« قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است ؟» ملکه زنبورها با تاسف فراوان می گوید :« می دانم که مرگ حق تو نیست . اما گناه تو این که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است. 

داستان  کوتاه 

موج سخن