سخن نامه

از هر دری سخنی

سخن نامه

از هر دری سخنی

لطفا مرا نقد کنید!

زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال  آویزان کردن رخت‌های  شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید.

احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک  شدن آویزان می‌کرد،

زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه..

 حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

داستان های کوتاه 

(موج سخن) 


 می شه از من انتقاد کنید. قول می دم در مورد همه انتقادا فکر کنم وسعی می کنم  عملیشون کنم. مرسی.

ثروت واقعی کورش بزرگ٬ مردی که جهنم را خرید

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟
کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟!  کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره‌اند مثل این می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!  


در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد
 دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. 

 دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...! 

کاش یکی امروز پیدا بشه که این جهنم رو از بهشت فروشا بخره 

 

داستان های کوتاه 

(mojesokhan.blogsky.com)

مسافر

وقتی باهاش دست دادم٬ فکر کردم داره می ره اردبیل و بعد از یکی دو ماه دوباره می بینمش. بعد از اینکه حامد رو بغل کرد٬ یه کم فکرم مشغول شد! ولی وقتی گفت خیلی سخته دلم هری ریخت. بعد خیلی سخت خداحافظی کرد و رفت. و من تازه متوجه شدم که قرار علی رو تا حداقل ۲ ساله دیگه نبینم! دلم گرفت. شوخ و گرم و صمیمی! و بعدش تا ۱ ساعت داشتیم با بچه ها در مورد خاطراتمون با علی صحبت می کردیم. امیدوارم هر جا که هستی موفق باشی. دلم از الان برات تنگ شده.

- سلام 

- سلام. بفرمایید 

- سیانور داری! 

- سیانور؟! برا چی می خوای؟ مشکلت چیه؟ 

- بچه ام زیاد سرفه می کنه گفتن چند قطره بهش بدم 

- کی گفته؟ بچه ات چند سالشه؟ 

- حاج خانوم. نمی دونم. ننشم نمی دونه! 

- برو آقاجون. اصلا می دونی چی داری می گی؟! 

- من می دونم. تو چی؟ بلاخره می دی یا برم یه خراب شده دیگه! 

- گرفتی ما رو!  

- از همتون متنفرم. فقط ادعا دارین. پس این همه انسانیت٬ انسانیت که می کنین کو! از همتون متنفرم. متنفرم. متنفر. نمی فهمی بچم داره خفه می شه! حتما باید جنازشو بیارم تا بهم اعتماد کنی! 

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را      گفت هشیاری بیار ایتجا کسی هشیار نیست! 

- خدافظ  

- ...

توبه فرمایان

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند                چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند 

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس                    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند! 

گوئیا باور نمی دارند روز داوری                                    کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند 

یا رب این نو دولتان را با خر خودشان نشان                  کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند 

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان                            می دهند آبی که دلها را توانگر می کنند 

حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد              زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند 

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی                     کاندر آنجا طینت آدم مخمر می کنند 

صبحدم از عرش میامد خروشی عقل گفت 

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند