سنی فرزانه لر آتدی قاپیپ دیوانه لر توتدی
کیمی آلدی٬ کیمی ساتدی ساتان دنیا٬ آلان دنیا
بیری آینا٬ بیری پاس دیر بیری آدین٬ بیری کاس دیر
گئجه طوی دیر٬ سحر یاس دیر گول آچدیقدا٬ سولان دنیا
سنه قارونلار آلداندی قیزیلدان تللی قاللاندی
باتیب ظلماته قویلاندی اولوب تللی تالان دنیا
شهریار
عمه جانین بال بلله سین ییه ردیم٬
سوندان دوروب٬ اوس دونومی گییه ردیم٬
باخچالاردا تیرینگنی دییه ردیم٬
آی اوزومی او ازدیرن گونلریم!
آغاچ مینوب٬ آت گزدیرن گونلریم!
شهریار
با داده قناعت کن وبا داد بزی
در بند تکلف مشو٬ ازاد بزی
در به ز خودی نظر مکن٬ غصه مخور
در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی
رودکی
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم
هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا تا در میان میکده سر بر نمی کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولتست من ترک خاک بوسی این در نمیکنم
دوست مشمار آن که در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
سعدی
شب سردی است٬ و من افسرده.
راه دوری است٬ و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت٬
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر این تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
سهراب